در روشنایی شب، نیمه بیدار و نیمه خواب
آیا هرگز اندیشه ای در سر داشته ای که همه اش رویا بوده است؟
اما تو دست نیاز به سوی او دراز می کنی و او نیز کنار توست، هر لحظه هر جا
آیا هرگز حال به افسون عشق پی برده ای؟
آیا هرگز احساس کرده ای که یک قلب تا چه اندازه می تواند رو به نابودی رود؟
آیا هرگز تمام شب را برای یک تماس از او بی خوابی کشیده ای؟
فقط برای اینکه سلام گفتن او را بشنوی، چرا که دلتنگ یکدگر شده اید
آیا هرگز در عشق غوطه ور شده ای؟
آیا زمانهایی بوده است که لبخندی بر روی لبانت نشسته باشد و زمانهایی که واقعاٌ بخواهی چشمانت را گریان بسازی؟
و در زمانهای شک و تردید آیا هرگز سعی به کنار آمدن با آن داشته ای؟
اما او همچنان تو را به تهجب وا می دارد که ریشه همه این ها چیست
و آنگاه که او بسیار دور است، آیا هرگز گیج و گمراه گشته ای؟
سعی در پی بردن به اینکه عشق به راحتی بدست نمی آید داشته ای؟
چرا که با او تو واقعیت پیدا می کنی، و با اوست که هویت خود را در اختیار می گیری
آیا هرگز به افسون عشق پی برده ای؟
آیا زمانهایی بوده است که لبخندی بر روی لبانت نشسته باشد و زمانهایی که واقعاٌ بخواهی چشمانت را گریان بسازی؟
و در زمانهای شک و تردید آیا هرگز سعی به کنار آمدن با آن داشته ای؟
اما او همچنان تو را به تهجب وا می دارد که ریشه همه این ها چیست
و آنگاه که شب به درازا می کشد
آیا می توانی منزل خود را یک پناهگاه بدانی؟
آیا تصور کرده ای که تمام شب در کنار هم آرمیده باشید و صبح تنها برخیزی؟
آیا تا به حال به افسون عشق پی برده ای آنگونه که من آن را دریافتم
آیا هرگز در عشق غوطه ور بوده ای؟ آیا هرگز در عشق غوطه ور بوده ای؟