شـمع می سوخت و آب می شد و به پروانه که داشت جلوی چشمش پر پر می شد نگاه ميکرد.
ياد چند دقيقه ی پيش افتاد که ای کاش حرف پروانه رو قبول ميکرد.
آخه اون دو تا ميخواستن به هم ثابت کنن که کی عاشق تره ...
شـمع به پروانه گفت : تو هيچوقت منو بغل نـميکنی لابد دوستم نداری ديگه.
پروانه ناليد و گفت : آخه کی ديدی يه پروانه يه شـمع رو بغل کنه ، حتما بقيه يه چيزی ميدونستن که اين کار رو نکردن.
ببين من ميترسم شايد اين کار باعث جداييمون بشه.
شـمع خوشگلم من نـميخوام تو رو از دست بدم .
ولی شـمع با اين حرفای پروانه قانع نـمی شد : اون قديـما رسـمشون اين بوده ، چه ميدونم شايد دلشون نـميخواسته.
پروانه آهی کشيد و گفت: خوب اگه رسم بوده پس بذار باقی بـمونه ، چرا بايد عوض بشه يا زير پا گذاشته بشه؟!
شـمع باز با اعتراض گفت : نـميخوام ! تا کي بايد به حرف قديـمی ها تکيه کنيم و از خودمون چيزی نداشته باشم.
پس پيشرفت واسه چيه ؟
عشق اينجوری که فايده ای نداره ...
شـمع بغض کرده بود و پروانه نـميتونست اينو تـحمل کنه آخه شـمع رو خيلی دوست داشت .
جلو رفت و صورت شـمع رو تو بال هاش گرفت و بعد توی بغل خودش فشرد.
شـمع يه دفعه بغضش ترکيد و اشکاش چکيد رو بال های پروانه ...
يهو ديد پروانه داره بی جون ميشه و بالـهاش دارن ميسوزن .
جيغ کشيد و رهاش کرد و پروانه توی شعله های اشک شـمع سوخت.
شـمع حالا از غم عشقش آب شده و جز يه شعله ی کوچيک روی سرش که هر لـحظه داره کم سو تر ميشه چيزی براش نـمونده...