یک کوچه خالی، یک خانه مطروکه
روزنه ای در درون قلبم وجود دارد
کاملا تنها هستم، اتاقها همواره تنگ تر می شوند
در تعجب هستم که چگونه، متعجب هستم که چرا؟ شگفتم این است که کجایند
آن روزهایی که با هم داشتیم، ترانه هایی که باهم می سرودیم
و با همه اینها عشق من، تا ابد طاقت می آورم
دست یابی به این عشق بسیار دور از دسترس به نظر می رسد
پس برای رسیدن به آن به دعا متوسل می شوم
و امید دارم تا رویاهایم آنجا را بستانند
جایی که آسمانها برای دیدن دوباره تو نیلگون است، عشق من
تمام دریاها را ساحل به ساحل در می نوردم
برای یافتن جایی که بیش از همه به آن عشق می ورزم
جایی که زمین ها برای دیدن دوباره تو سبز هستند، عشق من
سعی می کنم خود را با کار و مطالعه سرگرم کنم
با دوستانم خندیدن را تجربه می کنم
اما با همه اینها نمی توانم جلوی خودم را از اندیشیدن به تو بگیرم
