به ازای هر انچه در این سرا به واسطه ی ان سعادتمند بوده ام
در درونم احساس بیهودگی می کردم
مال و ثروت مرا در بند خود کشیده بود
اما تک اشاره ی صادقانه ی تو مرا رها ساخت
بگذار دنیا از چرخش بایستد
بگذار خورشید اسمان بی فروغ گردد
بگذار انها بگویند عشق سزاوار سر منزل مقصود نیست
اگر همه ی اینها زهم فرو ریزد در وجودم می دانم که تنها رویای با اهمیتم به حقیقت پیوسته
و ان این است که تو مرا در این سرا دوست می داری
تو گنجینه ای بودی که همواره در صعود از کوه ها و پشت سر گذاشتن رود ها در اشتیاق یافتنش بوده ام
بدون عشق تو هیچ خواهم بود