شـمع می سوخت و آب می شد و به پروانه که داشت جلوی چشمش پر پر می شد نگاه ميکرد.
ياد چند دقيقه ی پيش افتاد که ای کاش حرف پروانه رو قبول ميکرد.
آخه اون دو تا ميخواستن به هم ثابت کنن که کی عاشق تره ...
شـمع به پروانه گفت : تو هيچوقت منو بغل نـميکنی لابد دوستم نداری ديگه.
پروانه ناليد و گفت : آخه کی ديدی يه پروانه يه شـمع رو بغل کنه ، حتما بقيه يه چيزی ميدونستن که اين کار رو نکردن.
ببين من ميترسم شايد اين کار باعث جداييمون بشه.
شـمع خوشگلم من نـميخوام تو رو از دست بدم .
ولی شـمع با اين حرفای پروانه قانع نـمی شد : اون قديـما رسـمشون اين بوده ، چه ميدونم شايد دلشون نـميخواسته.
پروانه آهی کشيد و گفت: خوب اگه رسم بوده پس بذار باقی بـمونه ، چرا بايد عوض بشه يا زير پا گذاشته بشه؟!
شـمع باز با اعتراض گفت : نـميخوام ! تا کي بايد به حرف قديـمی ها تکيه کنيم و از خودمون چيزی نداشته باشم.
پس پيشرفت واسه چيه ؟
عشق اينجوری که فايده ای نداره ...
شـمع بغض کرده بود و پروانه نـميتونست اينو تـحمل کنه آخه شـمع رو خيلی دوست داشت .
جلو رفت و صورت شـمع رو تو بال هاش گرفت و بعد توی بغل خودش فشرد.
شـمع يه دفعه بغضش ترکيد و اشکاش چکيد رو بال های پروانه ...
يهو ديد پروانه داره بی جون ميشه و بالـهاش دارن ميسوزن .
جيغ کشيد و رهاش کرد و پروانه توی شعله های اشک شـمع سوخت.
شـمع حالا از غم عشقش آب شده و جز يه شعله ی کوچيک روی سرش که هر لـحظه داره کم سو تر ميشه چيزی براش نـمونده...
در راهی بی نور قدم می گذارم
قدم هایی کوتاه نا مطمئن
جلوی راهم افسانه هایی را می بینم که هر کدام رازی پشت خود پنهان کرده اند
چهره ها و چشم هایی را می نگردم که دردی در دل خود نگاه داشته اند
از روی جوی خیابان ها می پرم تا راهم یکنواخت نباشد
ناگهان پایم پیچ می خورد تعادلم را از دست می دم اما می دانم نمی افتم
دوباره پا در جاده می گذارم
سرم را رو به آسمان می کنم تا آبي آسمان ستایش کنم
دلم غمناک می شود
چون باز ابری سایه اش روی خورشید گسترد و نگذاشت غروب را ببینم
...
نا گهان ظلمت شکافت
آذرخشي فرود آمد ، و مرا ترساند
رگباری نشست بر شانه هایم از در همدلی
اما کوتاه
خواستم سايه را به دره رها کنم اما سکوت نگذاشت
و من همچنان ...

خسته ام از حرف سكوت
خسته ام از هر واژه كه با تنهايي همرا ه است
مي خواهم نقطه بگذارم در پايان همه اين جملات
شايد باز نتوانم
اما من پر از فردايم
من مقلوب ديروز نخواهم شد
گوشه اتاق كز نخواهم نشست به اميد خاطره
بار ديگر از نو آغاز خواهم كرد وصف تنهايي را
من پر از فردايم
در افق فردايم انتظار جايي ندارد
من به دنبال آسمان خواهم بود
به دنبال طلوع ها
به دنبال دری به سوی امید
به دنبال تو عشقم
